تبليغاتX
میعاد در لجن

میعاد در لجن

نگاهی به اشعار بزرگترین عاشقانه سرایان جهان:پل الوآر-ناظم حکمت-نزار قبانی- احمد شاملو- پابلو نرودا

دیواره‌ای سخت سنگ‌هایش را از دست خواهد داد
روشنایی این صبحگاه
پستان‌هایت جامه برکنده است رویاروی نگاه‌های من
همه‌ی رایحه‌ی دسته‌گلی
از اطلسی تا یاسمن
می‌گذرند از خورشید
می‌گذرند از اندیشه
صدای دریا  صدای سنگریزه‌ها
خزه و عطر گل جنگلی
عسل  عطر نان گرم
پشم و پر پرندگان نوپرواز
روشنایی این صبحدم
شعله‌ای که تو را زاد
شعله‌ای که آبی زاد و در علفزار مرد
نخستین نگاه  نخستین خون
در دشتی سرشار از پیکره‌هایی غمبار
نخستین واژه‌های بهروزی
تب‌شان را فرو می‌نشانند
زیر پرده‌های شبنم
و آسمان روی لبان توست.

پل الوآر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط سامین  | 

برای دخترم سامینا با همه احترام

دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز

مانند بادکنک رنگارنگی به دسنشان بدهیم که بازی کنند

آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند

دنیا را به بچه ها بدهم

مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان

دست کم یک روز شکمشان سیر شود

دنیا را به بچه ها بدهیم

برای یک روز هم شده دنیا با دوستی آشنا شود

بچه ها دنیار را از دست ما خواهند گرفت

و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت.

(ناظم حکمت-مسکو۱۹۶۲)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:38  توسط سامین  | 

روشنائي پيش مي آيد

و مرا در بر مي گيرد

دنيا زيباست

و دستانم از اشتياق سرشار

نگاه از درختان بر نمي گيرم

كه سبزند و بار آرزو دارند

راه آفتاب از لابلاي ديوارها مي گذرد

پشت پنجره درمانگاه نشسته ام

بوي دارو رخت بربسته

ميخك ها جائي شكفته اند

مي دانم.

اسارت مسئله اي نيست

ببين!

مسئله اينست كه تسليم نشوي



*

ناظم حكمت ــ 1948
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:10  توسط سامین  | 

شعری برای ناظم

ترا دوست دارم

تو را دوست دارم  به سان بهار

چون برفی که بر کوههای ازمیر می نشیند

چون تاکستانهایش...

تو را دوست دارم

چون خواب دم صبح در قطار پراگ،مسکو

چونان لبخند زنی زیبا

ترا دوست دارم

چون آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:23  توسط سامین  | 

در استانبول ،در حیاط بازداشتگاه

در یک روز آفتابی زمستان،پس از باران

آنگاه که ابرها ،سفال های قرمز ،دیوارها و چهره من

            روی زمین ،در چاله های آب تکان می خورند

من با هر آنچه از شهامت یا از پستی

هر آنچه از نیرو یا ضعف در درونم بود

به دنیا ،به سرزمینم وبه تو اندیشیدم.

ناظم حکمت۱۹۳۹زندان استانبول

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 19:19  توسط سامین  | 

برای پسر یا دختر نازم که در راه است:

عطر تو کشور همسایه ام را بر هم زده است

عطر تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:9  توسط سامین  | 

بر سر راهت من آخرینم!

آخرین درختم

آخرین بهارم آخرین برف

آخرین نبردم برای نمردن!

بر سر راهت من آخرینم

(پل الوآر)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:5  توسط سامین  | 

 پابلو نرودا از مجموعه بیست شعر عاشقانه

ترجمه ای برای او ...

امشب می توانم

غم انگیز ترین سطرها را بنویسم.

بنویسم : شب ترک برداشته

 

 


و آن آبی ها، آن ستاره های دوردست

 می لرزند.

در آسمان می گردد و می خواند

نسیم شبانه

 

امشب می توانم

غم انگیزترین سطرها را بنویسم

دوستش می داشتم

و او نیز گاهی دوستم می داشت.

 

چنین شب هایی

او را در آغوش می کشیدم

زیر آسمان بی انتها

با جان و دل می بوسیدم اش

 

دوستم می داشت

و من هم گاهی دوستش می داشتم

چگونه می شود آغوش و چشمان نجیبش

دل از من نبرده باشد

 

امشب می توانم

 غم انگیزترین سطرها را بنویسم

با فکر نداشتن اش، با حس از دست دادن اش

 

شبِ عمیق را بشنو ، شبِ  عمیق تر بی او

سطرها روی روح می ریزند

چون شبنم روی علف

نمی توانم به دستش بیاورم،

شب ترک بر داشته و او با من نیست

 

مسئله این است.

در دوردست کسی می خواند. در دوردست

روحم تن نمی دهد به نداشتن اش

 

گویی برای یافتن اش

نگاهم سرگردان است

و قلبم در پی اش: او با من نیست

 

همان شب است

که دوباره میان همان شاخه ها

به سپیده می رسد

همان شبی

که پس از آن

ما دیگر خودمان نبودیم.

 

دوستش ندارم، روشن است

 اما دوستش می داشتم

پرواز می کرد

صدایم تا او.

 

بوسه های دیگری بر او، مانند بوسه های من.

صدایش، تن روشن اش، چشمان بی انتهایش.

 

دوستش ندارم، روشن است

 اما شاید دوستش داشته باشم

عشق مختصر است: زمانی دراز می برد تا فراموش کنی.

 

چنین شب هایی

 او را در آغوش می کشیدم

روحم تن نمی دهد به نداشتن اش.

 

و این آخرین دردی است که از او می کشم

و  این آخرین سطری است که

برایش می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 20:34  توسط سامین  | 

 

به همکلاسی های دانشگاهیم-ورودی۸۰-

اي سرو بالاي سهي ما نيز هم بد نيستيم

وز هر كه در عالم بهي مانيز هم بد نيستيم

گفتي به رنگ من گلي هرگز نيابد بلبلي

آري نگو گفتي ولي ما نيز هم بد نيستيم

تا چند گويي ما و بس كوته كن اي رعنا و بس

نه خود تويي زيبا و بس ما نيز هم بد نيستيم

اي شاهد هر مجلسي و آرام جان هر كسي

گر دوستان داري بسي ما نيز هم بد نيستيم

سعدي گر آن زيبا قرين بگزيد بر ما همنشين

گوهر كه خواهي برگزين ما نيزهم بد نيستيم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 19:54  توسط سامین  | 

من اگر یک بار دیگر خود را باز می یافتم

 

 من اگر یک بار دیگر خود را باز می یافتم

نمی گویم که اگر آب حیات می خوردم

اگر دیگر بار , درها گشوده می شد

و من دوباره به این سرا , پا  می نهادم

                             درست همین گونه زندگی می کردم

 

غرق خون

درست همین گونه , در عشق و جنون

                          من اگر یک بار دیگر خود را باز می یافتم ... !!!

(ناظم حکمت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:12  توسط سامین  |