تو را چون گل سرخ نمک دوست نمیدارم
یاقوت، میخک پیکان کشیده ی آتش زا:
همانگونه که بعضی، چیزهای تیره و تار میپسندند
من در خفا، میان سایه و روح دوستت دارم
دوستت دارم چون گیاهی بی گل
که در خود، و پنهانی، نور گل میافشاند
به شکرانه ی عشق تو در تاریکی بدنم
چه عطرهایی از خاک که محفل نگرفت
دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور، نه کی و نه کجا
دوستت دارم صاف و ساده، راحت و بی غرور
این گونه دوستت دارم، عاشقی دیگر ندانم
این گونه دوستت دارم که نه باشم و نه باشی
آنقدر نزدیک که دست تو روی سینه ام، مال من
و آنقدر نزدیک که وقتی به خواب میروم
پلک هایت روی هم افتند(نرودا)
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:11  توسط سامین
|
دوست دارم، دوست دارم ، دوستت دارم
نمی توانم به آغاز دریا برگردم
ونه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهّ توت را در ستاره ّ زحل
بر آتشزنهّ زانوانت به دست آورم.
دوست دارم ، دوست دارم ، دوستت دارم
اما نمی خواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار ، همان گونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهّ تنهایی بی آغاز وامی گذارد.
عاشقی بد اقبالم
نه می توانم به سویت بیایم
و نه می توانم به خودم برگردم.
دلم بر من شوریده است.
ـ(محمود درویش)
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 21:5  توسط سامین
|
چشمانم را می بندم
در تاریکی تو هستی
به پشت خوابیده ای
پیشانی و مچ هایت
مثلثی از طلا.
درون پلک های بسته ام هستی محبوبم
درون پلک های بسته ام ترانه ها
آنجا همه چیزی با تو می آغازد
با تو جان می گیرد
با تو می زید.
(ناظم حکمت)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 20:13  توسط سامین
|
آنها كجايند كه مي امدندو ميرفتند؟
افسانه ي خياباني شدند؟
خانه هارا بر مي افروختند...خاك را متبرك ميكردند...
راه درازي انگار طي شده است.
اين قصه كودكان بسياري راشايد به خواب برده باشد
من بوي خاك را ميشنوم كه در پيكرهاي ماست...
قصه هميشه از دل شب اغاز ميشده است....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 20:59  توسط سامین
|
در «پراگ » ، در كافه «سه لك لك » همديگر را مي ديديم ،
اكنون كنار يك جاده ، با چشمان بسته ايستاده ام ،
تو به درازاي يك مرگ از من دوري .
چه بسا در پراگ كافه سه لك لك وجود ندارد
و زاييده خيال من است .
در «پراگ » در كافه سه لك لك همديگر را مي ديديم ،
چشم به چهره ات مي دوختم و در دل
غزل غزل هاي سليمان را مي خواندم .
در پراگ در كافه سه لك لك همديگر را مي ديديم
اكنون در كنار يك جاده ، با چشمان بسته ايستاده ام
و تو به درازاي يك مرگ از من دوري
تصويري در هم ريخته ، در آيينه شكسته .
در پراگ در كافه سه لك لك همديگر را مي ديديم
آه خواهرم . واي «سونيا دانيالوا»
هيچ چيز، زودتر از مردگان فراموش نمي شود.
ناظم حکمت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 18:20  توسط سامین
|
دیوارهای سخت سنگهایش را از دست خواهد داد
روشنایی این صبحگاه
پستانهایت جامه برکنده است رویاروی نگاههای من
همهی رایحهی دستهگلی
از اطلسی تا یاسمن
میگذرند از خورشید
میگذرند از اندیشه
صدای دریا صدای سنگریزهها
خزه و عطر گل جنگلی
عسل عطر نان گرم
پشم و پر پرندگان نوپرواز
روشنایی این صبحدم
شعلهای که تو را زاد
شعلهای که آبی زاد و در علفزار مرد
نخستین نگاه نخستین خون
در دشتی سرشار از پیکرههایی غمبار
نخستین واژههای بهروزی
تبشان را فرو مینشانند
زیر پردههای شبنم
و آسمان روی لبان توست.
پل الوآر
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط سامین
|
برای دخترم
سامینا با همه احترام
دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز
مانند بادکنک رنگارنگی به دسنشان بدهیم که بازی کنند
آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند
دنیا را به بچه ها بدهم
مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان
دست کم یک روز شکمشان سیر شود
دنیا را به بچه ها بدهیم
برای یک روز هم شده دنیا با دوستی آشنا شود
بچه ها دنیار را از دست ما خواهند گرفت
و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت.
(ناظم حکمت-مسکو۱۹۶۲)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:38  توسط سامین
|
روشنائي پيش مي آيد
و مرا در بر مي گيرد
دنيا زيباست
و دستانم از اشتياق سرشار
نگاه از درختان بر نمي گيرم
كه سبزند و بار آرزو دارند
راه آفتاب از لابلاي ديوارها مي گذرد
پشت پنجره درمانگاه نشسته ام
بوي دارو رخت بربسته
ميخك ها جائي شكفته اند
مي دانم.
اسارت مسئله اي نيست
ببين!
مسئله اينست كه تسليم نشوي
*
ناظم حكمت ــ 1948
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:10  توسط سامین
|
شعری برای ناظم
ترا دوست دارم
تو را دوست دارم به سان بهار
چون برفی که بر کوههای ازمیر می نشیند
چون تاکستانهایش...
تو را دوست دارم
چون خواب دم صبح در قطار پراگ،مسکو
چونان لبخند زنی زیبا
ترا دوست دارم
چون آزادی
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:23  توسط سامین
|
در استانبول ،در حیاط بازداشتگاه
در یک روز آفتابی زمستان،پس از باران
آنگاه که ابرها ،سفال های قرمز ،دیوارها و چهره من
روی زمین ،در چاله های آب تکان می خورند
من با هر آنچه از شهامت یا از پستی
هر آنچه از نیرو یا ضعف در درونم بود
به دنیا ،به سرزمینم وبه تو اندیشیدم.
ناظم حکمت۱۹۳۹زندان استانبول
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 19:19  توسط سامین
|