X
تبلیغات
میعاد در لجن

میعاد در لجن

نگاهی به اشعار بزرگترین عاشقانه سرایان جهان:پل الوآر-ناظم حکمت-نزار قبانی- احمد شاملو- پابلو نرودا

کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند
 کوچ بنفشه های مهاجر
 زیباست
 در نیم روز روشن اسفند
 وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
 در اطلس
شمیم بهاران
 با خاک و ریشه
 میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند
 جوی هزار زمزمه در من
 می جوشد
 ای کاش
 ای کاش آدمی وطنش را
 مثل بنفشه ها
 در جعبه های خاک
 یک روز می توانست
 همراه خویشتن
ببرد هر کجا که خواست
 در روشنای باران
 در آفتاب پاک
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 10:35  توسط سامین  | 

یادی از مهر ماه مهربان

مهر هر سال یه جورایی دلم میگیره یاد مدرسه می افتم یاد روزهای اول مدرسه ای که همه دهه شسصتی ها خوب منظورمو می فهمن.

یادی میکنم از همه معلم هام در اینجا:

ا-اول ابتدایی:صید قاسم مقصودی

۲-دوم ابتدایی:عبدالحسین دیبا

۳-سوم ابتدایی :سپهوند

۴-ابتدایی:روانشاد

۵-پنجم ابتدایی:طالبوند

اول دوم و سوم راهنمایی:غفاری-خزایی قربانی میرزایی -ستاری-۰گودرزی-کورانی-احمدی(که دست بر قضا الان با جناق شدیم)زارعی-محمدپور مرادی و....

دبیرستان:شیراوند-رحمانی- کاظمی-امیدی-مرادپور-غلامی-همت بیگی-رضایی-همت نوری-و...

دانشگاه کارشناسی: دکتر محمود عابدی -  دکتر محمود فتوحی -دکتر مرتضی میر هاشمی - دکتر عباس ماهیار  - خانم دکتر سلطانی - خانم دکتر نقابی - خانم دکتر خوئینی - دکتر شادروی منش - دکتر قبادی - دکتر حبیب ا... عباسی - دکتر محمود فلاح

کارشناسی ارشد: دکتر محمد رضا روزبه-علی عباس رضایی-حیدری-نوذر نیازی و...

یاد همگی به خیر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 20:59  توسط سامین  | 

ماه باش محبوب من

در محاصره
اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری.... درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست.... ماه باش!
[چنین می‌گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]

"محمود درویش"

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 10:42  توسط سامین  | 

دوستت دارم

تو را چون گل سرخ نمک دوست نمی‌دارم

یاقوت، میخک پیکان کشیده ی آتش زا:

همانگونه که بعضی، چیزهای تیره و تار می‌پسندند

من در خفا، میان سایه و روح دوستت دارم

دوستت دارم چون گیاهی بی گل

که در خود، و پنهانی، نور گل می‌افشاند

به شکرانه ی عشق تو در تاریکی بدنم

چه عطرهایی از خاک که محفل نگرفت

دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور، نه کی و نه کجا

دوستت دارم صاف و ساده، راحت و بی غرور

این گونه دوستت دارم، عاشقی دیگر ندانم

این گونه دوستت دارم که نه باشم و نه باشی

آنقدر نزدیک که دست تو روی سینه ام، مال من

و آنقدر نزدیک که وقتی به خواب می‌روم

پلک هایت روی هم افتند(نرودا)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:11  توسط سامین  | 

برای دخترم سامینا

دوست دارم، دوست دارم ، دوستت دارم
نمی توانم به آغاز دریا برگردم
ونه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهّ توت را در ستاره ّ زحل
بر آتشزنهّ زانوانت به دست آورم.

دوست دارم ، دوست دارم ، دوستت دارم
اما نمی خواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار ، همان گونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهّ تنهایی بی آغاز وامی گذارد.

عاشقی بد اقبالم
نه می توانم به سویت بیایم
و نه می توانم به خودم برگردم.

دلم بر من شوریده است.

ـ(محمود درویش)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 21:5  توسط سامین  | 


چشمانم را می بندم

در تاریکی تو هستی

به پشت خوابیده ای

پیشانی و مچ هایت

مثلثی از طلا.


درون پلک های بسته ام هستی محبوبم

درون پلک های بسته ام ترانه ها

آنجا همه چیزی با تو می آغازد

با تو جان می گیرد

با تو می زید.

(ناظم حکمت)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 20:13  توسط سامین  | 

شب های روشن(به یاد فئودور داستایوفسکی)

آنها كجايند كه مي امدندو ميرفتند؟      
افسانه ي خياباني شدند؟
خانه هارا بر مي افروختند...خاك را متبرك ميكردند...
راه درازي انگار طي شده است.
اين قصه كودكان بسياري راشايد به خواب برده باشد
من بوي خاك را ميشنوم كه در پيكرهاي ماست...
قصه هميشه از دل شب اغاز ميشده است....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 20:59  توسط سامین  | 

 
    در «پراگ » ، در كافه «سه لك لك » همديگر را مي ديديم ،
    اكنون كنار يك جاده ، با چشمان بسته ايستاده ام ،
    تو به درازاي يك مرگ از من دوري .
    چه بسا در پراگ كافه سه لك لك وجود ندارد
    و زاييده خيال من است .
    در «پراگ » در كافه سه لك لك همديگر را مي ديديم ،
    چشم به چهره ات مي دوختم و در دل
    غزل غزل هاي سليمان را مي خواندم .
    در پراگ در كافه سه لك لك همديگر را مي ديديم
    اكنون در كنار يك جاده ، با چشمان بسته ايستاده ام
    و تو به درازاي يك مرگ از من دوري
    تصويري در هم ريخته ، در آيينه شكسته .
    در پراگ در كافه سه لك لك همديگر را مي ديديم
    آه خواهرم . واي «سونيا دانيالوا»
    هيچ چيز، زودتر از مردگان فراموش نمي شود.

ناظم حکمت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 18:20  توسط سامین  | 

دیواره‌ای سخت سنگ‌هایش را از دست خواهد داد
روشنایی این صبحگاه
پستان‌هایت جامه برکنده است رویاروی نگاه‌های من
همه‌ی رایحه‌ی دسته‌گلی
از اطلسی تا یاسمن
می‌گذرند از خورشید
می‌گذرند از اندیشه
صدای دریا  صدای سنگریزه‌ها
خزه و عطر گل جنگلی
عسل  عطر نان گرم
پشم و پر پرندگان نوپرواز
روشنایی این صبحدم
شعله‌ای که تو را زاد
شعله‌ای که آبی زاد و در علفزار مرد
نخستین نگاه  نخستین خون
در دشتی سرشار از پیکره‌هایی غمبار
نخستین واژه‌های بهروزی
تب‌شان را فرو می‌نشانند
زیر پرده‌های شبنم
و آسمان روی لبان توست.

پل الوآر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط سامین  | 

برای دخترم سامینا با همه احترام

دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز

مانند بادکنک رنگارنگی به دسنشان بدهیم که بازی کنند

آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند

دنیا را به بچه ها بدهم

مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان

دست کم یک روز شکمشان سیر شود

دنیا را به بچه ها بدهیم

برای یک روز هم شده دنیا با دوستی آشنا شود

بچه ها دنیار را از دست ما خواهند گرفت

و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت.

(ناظم حکمت-مسکو۱۹۶۲)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:38  توسط سامین  | 

مطالب قدیمی‌تر